قلب من – نوشته اي از صديقه جاذبي روزنامه نگار تركمن در تهران

اکتبر 2, 2009

turkmen ترکمن turkman

قلب من

Open in new window

ديروز از تركمن صحرا برگشته‌ام. تركمن صحرايي كه وقتي آنجا مي‌روم فقط لحظه ورودم شوق ديدار آنجا خوشحالم مي‌كند و بعد قدم از قدم كه برمي‌دارم گويي چيزي در قلبم فرو مي‌رود كه نمي‌توانم بيشتر از چند روز در آنجا دوام بياورم. واقعا از ديدن وضعيت صحرا قلبم درد مي‌كند.

تمام دردهايم را جمع كرده بودم و با خودم به تهران آوردم. ديروز وقتي كه به راننده اتوبوس كرايه‌اش را كه 100 تومان بود، دادم درد صحرا را بيشتر احساس كردم. شايد بگويي درد صحرا با پرداخت كرايه چه ارتباطي دارد. ربطش اين است كه من وقتي به صحرا مي‌روم آنقدر درگير مشكلات آن مي‌شوم كه كوچكترين چيز برايم داراي ارزش مي‌شود.

وقتي مي‌خواهم در صحرا به راننده اتوبوس كرايه پرداخت كنم سعي مي‌كنم اسكناس‌هاي نوتر را پرداخت كنم و در عوض اسكناس‌هاي كهنه‌تر و مچاله شده را نگه مي‌دارم تا به رانندگان تهران پرداخت كنم. اين كار چيز مهممي نيست اما حتي دوست ندارم دست مردم صحرا اسكناس‌هاي كهنه و مچاله شده باشد. دوست دارم آنقدر گردش پولي ايجاد شود كه هيچ اسكناس مچاله شده و درب و داغوني دست مردم نباشد. هرچند هرگز دوست ندارم دست مردم ايران با اين همه منابع در جيب‌هايشان اسكناس‌هايي باشد كه ديگر نبايد باشند.

از اتوبوس پياده شدم و از خط عابر رد شدم؛ ولي درد صحرا عذابم مي دهد …..

سوار ميني بوس مي‌شوم؛ گرماي طاقت فرسايي حاكم است؛ اما چاره‌اي غير از تحمل ندارم. تا بندر سعي مي‌كنم با سپردن صورتم به باد گرمي كه كه از شيشه پنجره مي خورد خودم را تسلا بدهم و خوشحال باشم از اينكه كنار پنجره نشسته‌ام و عرقم دارد با بادي كه به صورتم مي‌خورد خشك مي‌شود.

به بندر مي‌رسم. مي‌دانم كه بندر هميشه يكنواخت بوده و چيزي بر بار زيبايي آن افزوده نشده است. بر خلاف انتظارم تاكسی كه سوار شدم تميز بود و كولر داشت و راننده‌اش حاج‌آقاي تركمن مرتبي بود كه با احترام با مسافر برخورد مي‌كرد. اين صحنه به قدري خوشحالم كرد و آرزو كردم كاش تمام تاكسي‌هاي اين شهر اينچنيني باشند. آرزو كردم كاش مردم اين شهر از ديدن تاكسي يا هر وسيله‌اي كه در تابستان مجهز به وسايل خنك كننده نباشند، تعجب كنند نه اينكه روز به روز بر بار تحملشان بيفزايند.

نرسيده مي‌دانستم كه وقتي به ايستگاه گميشان در بندرتركمن برسم، قلبم مثل هميشه جريحه‌ دار خواهد شد و به خودم خواهم گفت: چرا هنوز من نسبت به اينجا و اين صحنه واكسينه نشده‌ام؟

سعی خواهم کرد این صحنه ها را نبینم اما می بینم. چاره ای غیر از دیدن ندارن تا قلبم بیشتر بگیرد و اندوهی در وجودم آشیانه کند که تا برگشتن به تهران همچنان باشد و تا چند روز که به مشکلات خاص اینجا عادت کنم همچنان در وجودم سوسو بزند.

تنها همين نقطه شهر مي‌تواند فريادكش رنج و بدبختي و فقر باشد. نقطه‌اي كه آنطرفش گميشان و اينطرفش بندرتركمن است. نقطه‌اي كه وقتي آْنجا مي‌ايستم انگار تمام بدبختي‌ها و فقرهاي اين مردم روي سرم آوار مي‌شود. فريادي در گلويم شكل مي‌گيرد؛ فريادي كه هرگز به جيغ تبديل نشد؛ بلكه گزارش‌هايي شد كه در هفته‌نامه های محلي چاپ كردم و در نهايت هيچ تأثيري نداشت. هركس مشكل اينجا را بر گردن ديگري انداخت و در نهايت ياداشت‌ها و گزارش‌هايي كه براي اينجا نوشتم، چونان پتكي بر سرم خورد …

فكر مي‌كنم چقدر نوشته‌هاي ما بي‌تأثيرند. فكر مي‌كنم اگر جيغ بكشم حتي مردم خودم اين جيغ‌ها را نخواهند شنيد. مردمي كه اينجا زندگي مي‌كنند به اين صحنه‌ها عادت كردند و اگر من جيغي بكشم غيرعادي خواهد بود. فكر مي‌كنم چطور مي‌توان چشم‌هاي آنها را از اين عادت ها پاك كرد؟ فكر مي‌كنم چرا اين غيرعادي‌ها، اين ناخواستني‌ها عادي شده‌اند و روز به روز اين مردم در آن حل مي‌شوند و انگار نه انگار كه اين سهم ما نيست. این سهم ما نیست: من این را اینجا فریاد می کنم. می دانم فریادم در کوه درونم به خودم برمی گردد.

مي‌نويسم ولي مي‌دانم كه اين نوشتن‌ها غير از نجواي دروني‌ام با خودم نيست و هيچ تأثيري ندارد.

به جاي جاي بندرتركمن نگاه مي‌كنم؛ شهري كه مي‌تواند زيبا باشد اما نيست. شهري كه انگار در بهت خود فرو رفته و انگار اين بهت جزوي از وجودش شده و خيال بيرون آمدن ندارد.

صحراي من زيباست؛ اين را وقتي مي‌فهمم كه در بهار براي ديدن طبيعتش مي‌روم؛ تابستان وقتي گندم‌زارها و پنبه‌ها را مي‌بينم به شوق مي‌آيم. اما صحراي زيباي من بيمار شده. روز به روز بيشتر شدن رنجش را مي‌بينم و مي‌مانم كه براي درمان دردهاي آن چه بايد كرد. صحراي من قابليت‌هاي زيادي براي زيبا بودن دارد اما چرا شهرهاي صحرا اين همه نازيبا و فاقد امكانات است؟

از زشتي‌هايي كه بر صحرا تحميل شده، از فقري كه دامن صحرا را گرفته، از كمبود امكاناتش و…. در نشريات خيلي نوشتم و الان نايي براي نوشتن آن ندارم و وقتي در مورد آنها مي‌خواهم بنويسم، فريادي در گلويم نقش مي‌بندد و به شدت ناراحت مي‌شوم.

وبلاگ زن تركمن
http://www.menturkmen.blogfa.com

  لینک منبع


داستان های کوتاه و خواندنی

آگوست 9, 2009

turkmen ترکمن turkman 

داستان کوتاه : آیا تکرار تاریخ ممکن است
داستان کوتاه : آیا در پس مرگ زندگی ست ؟
داستان کوتاه : احترام به شایستگان
داستان کوتاه : امنیت در دستگاه دیوانی !
داستان کوتاه : امید ، خود زندگیست
داستان کوتاه : جنگ خوب است یا بد ؟
داستان کوتاه : خشم فرمانروای یزد
داستان کوتاه : درسی از ابومسلم خراسانی
داستان کوتاه : دلمشغولی های شاه سلطان حسین
داستان کوتاه : سرانجام عشق به ایران
داستان کوتاه : سفر هفتاد ساله
داستان کوتاه : شادی در تنهایی نیست
داستان کوتاه : فروتنی فریاپت
داستان کوتاه : قهرمان های آدمهای کوچک
داستان کوتاه : مزدور
داستان کوتاه : نا امیدی خردمندان را هم به زمین می زند
داستان کوتاه : وجود و دریای خرد
داستان کوتاه : ارشک و رودخانه مردمی
داستان کوتاه : بازیهای ورزشی تیس کوپان پیش از المپیک در ایران
داستان کوتاه : ماهی های نوروز
داستان کوتاه : تاسف خواجه نصیرالدین طوسی بر حال عباسیان
داستان کوتاه : انتقام سخت ابومسلم خراسانی از بنی امیه
داستان کوتاه : آزادیخواهی و میهن پرستی
داستان کوتاه : نخستین پادشاه ایران
داستان کوتاه : صدای جاودانه دختران ایرانی
داستان کوتاه : پیشکش به شاپور ساسانی
داستان کوتاه : بابک خرمدین زنده است
داستان کوتاه : شیر زنان ایران
داستان کوتاه : آموزگاران ما
داستان کوتاه : فرگون زیبا
داستان کوتاه : در بسته ایی وجود ندارد
داستان کوتاه : ما همه نادریم
داستان کوتاه : ارد دوم و سورنا
داستان کوتاه : نگاه و ندای ریش سفید
داستان کوتاه : سرداری برای بودن و نبودن
داستان کوتاه : نجابت آزرمیدخت
داستان کوتاه : نیما و نیشام
داستان کوتاه : ارزش مهستان و آزادی
داستان کوتاه : خورشید سربازان اشک نهم
داستان کوتاه : فردوسی زنده است
داستان کوتاه : مهرداد دوم و رومیان
داستان کوتاه : مردمسالاری در دودمان اشکانیان
داستان کوتاه : شکوه ایران در کجاست ؟
داستان کوتاه : پیشنهاد فرمانروای روسیه به نادرشاه افشار
داستان کوتاه : آیوت ها
داستان کوتاه : تنها برای نگهبانی از ایران و مردم
داستان کوتاه : برخورد با ریشه کارمندان فاسد
داستان کوتاه : کورش پادشاه ایران از تخم بدکاری می گوید
داستان کوتاه : همراهی با مردم
داستان کوتاه : آژی دهاگ آخرین فرمانروای دودمان مادها
داستان کوتاه : مازیار و بانو گلدیس
داستان کوتاه : نوروز در ده هزار سال بعد
داستان کوتاه : باران مهر
داستان کوتاه : نگاهی دیگر به تهی دستی
داستان کوتاه : هدایای کورنلیوس برای مهرداد
داستان کوتاه : روزهای سخت
داستان کوتاه : شاپور ساسانی و اجداد شیخ نشین های خلیج فارس
داستان کوتاه : ارزش نان
داستان کوتاه : بهترین جای عالم از دیدگاه خواجه نصیرالدین طوسی
داستان کوتاه : درس تیرداد پادشاه ایران
داستان کوتاه راه بهشت
داستان کوتاه قلب جغد پير شكست
داستان کوتاه استجابت دعا
داستان کوتاه بزرگترین حکمت
داستان کوتاه خولی و خر نامرد
داستان کوتاه “دیگو” با دریا آشنا نبود.
داستان کوتاه شهیدان ایران زمین
داستان کوتاه وسوسه
داستان کوتاه عروسك پشت پرده
داستان کوتاه مردی که می خواست بگوید سیب
داستان کوهی گل سرخي براي محبوبم
داستان کوتاه فقط براي چند لحظه ..
داستان کوتاه عقاب
داستان کوتاه فقر
داستان کوتاه حکمت خدا
داستان کوتاه بهشت و جهنم
داستان کوتاه عروسک
داستان کوتاه راه‌زنان
داستان کوتاه فرزانگی پیری
داستان کوتاه دو کوزه
داستان کوتاه ایمان
داستان کوتاه نوشته روی ديوار
داستان کوتاه يک اگر با يک برابر بود…
داستان کوتاه شكلات
داستان کوتاه دانه ای که سپیدار بود
داستان کوتاه سنگتراش
داستان کوتاه قدرت عجیب یک کودک
داستان کوتاه ده است
داستان کوتاه بایست…
داستان کوتاه تصميم مهم
داستان کوتاه خانم نظافتچي
داستان کوتاه تزريق خون
داستان کوتاه ليلي، پروانه خدا
داستان کوتاه ليلي، نام ديگر آزادي
داستان کوتاه ليلي، رفتن است
داستان کوتاه شيطان از انتشار ليلي مي ترسد
داستان کوتاه اسب سرکش در سينه ليلي
داستان کوتاه ليلي، زير درخت انار
داستان کوتاه ليلي، نام تمام دختران زمين است
داستان کوتاه جواز بهشت داستان کوتاه سم
داستان کوتاه نشان لياقت عشق
داستان کوتاه درخشش سپید و خنک معشوق
داستان کوتاه زنی در راهروی ورودی میهمان خانه
داستان کوتاه نابینا و ماه
داستان کوتاه فرار به چه قیمت ؟!
داستان کوتاه ارزش رایزنی و مشورت
داستان کوتاه در ميان خلق نشستن
داستان کوتاه يادگـــــاري
داستان کوتاه انتهای راه
داستان کوتاه تو رازي و ما راز
داستان کوتاه درست شب قبل از اعدامش!
داستان کوتاه خانم شما خدا هستید؟


گل تنهای ترکمن

جولای 5, 2009

turkmen ترکمن turkman

از بایراق

هوا سرد و بارانی بود. هنوز جنگ شب و روز به پایان نرسیده بود، گویا آرام آرام شب در حال تسلیم شدن روز بود. دل روستا در سكوت بی‌معنا به سر می‌برد. گاهگاهی زوزه بادی سرد طلسم سكوت را در هم می‌شكست. بی‌بی‌گل مثل همیشه از جا برمی‌خیزد با لباس یكسره و چارقدی رنگارنگ، آستین‌هایش را بالا می‌زند. دستهایش چروك بسته است. چكمه بلند شوهرش را بر پا می‌كند تا به آخور گوسفندان سر بزند. پاهایش در گِل فرو می‌رود هر قدمش را با زحمت بلند می‌كند او سختی را در بدنش پرورش داده و می‌داند كه چگونه صراط مستقیم را ادامه دهد. گوسفندان را از آخور بیرون می‌آورد. به خانه سرمی‌زند. پسر كوچكش مردقلی هنوز در خواب است بی‌بی‌گل دلش نمی‌آید پسر مظلومش كه مثل فرشته‌ای خوابیده است، بیدار كند اما چه كند غیر از مردقلی كسی نیست گوسفندان را به چرا ببرد. ‌بی‌بی‌گل دستهای لرزان و خشكش را بر مردقلی نزدیك می‌كند و می‌گوید پسرم پاشو، پاشو، دیر شده.
مرد قلی غلتی می‌خورد و می‌گوید: 5 دقیقه بخوابم بیدار می‌شوم. گویا هنوز سختی دیروز از اندام نحیفش بیرون نرفته است. صدای كلفت و خشن پدر به گوشش می‌رسد كه می‌گوید: چقدر می‌خوابی پاشو ببینم.
دیگر مرد قلی مجبور می‌شود كه بیدار شود. دست و صورتش را با آب سرد می‌شوید. نان و چای خورده و كوله پشتی اش را برمی‌دارد و بجای اینكه مثل همه بچه‌ها به مدرسه برود بسوی چراگاه گوسفندان می‌رود با لباس كلفت و چند پینه خورده، با موهای ژولیده و صورتی خشك و مبهوت زده. امروز مردقلی جور دیگری است. در صورتش موجی از ترس به نظر می‌رسد. رو به پدرش می‌كند و می‌گوید : پدرجان امروزه اجازه بده كه گوسفندان را به چرا نبرم.
گویا دل مردقلی خبر بدی از آینده می‌داد. اما تنها جواب پدر، نه بود. مرد قلی چوب قرمز رنگ درازش را برداشت. چكمه‌های سیاه بلندش را پوشید. چكمه‌ها تا بالای زانویش می‌رسیدند، با كلاه پشم آلود سفید رنگ. سگهای باوفایش را صدا می زند و دل به دریا زده برای چرای گوسفندان می‌رود. ساعاتی بعد مردقلی خسته و كوفته به چراگاه رسید. هوا هم روشن شده بود. گوسفندان مشغول خوردن علف بودند و مرد قلی هم گاه با گلهای شقایق بازی می‌كرد و گاهی هم سر به سر سگش می گذاشت.
خسته شد. با خود گفت: حالا وقت خواندن آواز است.
چوب قرمز رنگش را به جای دوتار برداشت و عین بخشیها شروع به خواندن كرد. صدای لرزانش در كوه می‌پیچید . هر جمله‌اش از ته دل او برمی‌خواست. او از سختیهایش، از آینده‌اش، از اسب،‌ از زهره و طاهر می‌خواند . آرزو داشت تا اسب آرزوهایش بیاید تا با آن بسوی سرزمین خوبیها سفر كند. سرزمینی كه خوبیها و محبتها حاكم باشد.
گوسفندها دیگر علف نمی‌خوردند. سگ هم دورش چرخ می زد. با گوشه‌ آستینش اشكهایش را پاك می‌كند. گویا طبیعت هم دوست داشت صدای گرفته و مظلومانه مرد قلی را بشوند. دیگر ظهر شده بود. مردقلی كوله پشتی اش را باز كرد و شروع به حوردن غذایی كرد كه بی‌بی‌گل پخته بود . لقمه‌ای می‌خورد و تكه نانی هم به سگش می‌داد. دوست نداشت به تنهایی غذا بخورد.
مشغول خوردن غذایش بود. ماشین سیاه رنگی در كنار جاده ایستاد. سه، چهار نفر با قد و قواره ای زمخت از آن پیاده ‌شدند. نگاه كردن به صورتشان برای مردقلی ترس‌آور بود. ترس عمیق وجودش را پر كرد و قلبش لرزید. آخر چندی پیش گوسفندان دوستش را دزدیده بودند و این فكر در ذهنش او را اذیت می‌كرد. فكر می كرد كه اگر یكدفعه یكی از آنها گوسفندان را دنبال كرد چه باید می كرد ؟ دیگر آن فكر خطرناك به واقعیت پیوست. مردقلی قضیه را فهمید داد و فریاد زد ، اما كسی ناله‌های او را پاسخ نداد.
خیلی‌ها كه با ماشین از جاده عبور می‌كردند، صحنه دزدیدن گوسفندان را می‌دیدند اما كسی توجه‌ای نمی كرد. گویا همه آنها كور بودند یا اینكه مردقلی چوپان دروغگو بود. وقتی دید كسی به كمكش نمی‌آید ، چوب قرمز رنگش را كه برایش دوتار تنهایی بود، ‌برداشت و با سرعت بدنبال یكی از دزدان رفت. محكم به پای دزد كوبید. اما دزد با چاقویی كه در دست داشت،‌ مردقلی را دنبال كرد. مردقلی می‌دانست كه اگر به دست آنها بیفتد معلوم نیست كه چه بلائی به سرش می‌آید. دوان دوان با چكمه‌های بلند بسوی خانه حركت كرد. او می دانست كه به تنهایی نمی‌تواند با این دزدان بی‌رحم مقابله كند.
نفس نفس به روستا رسید. بایرام كه ماشینی داشت در خانه‌اش خوابیده بود. مردقلی سریعاً پیش بایرام رفت، قضیه را گفت. بایرام سراسیمه ماشینش را روشن كرد و راه افتاد.
وقتی به چراگاه رسیدند دزدان نبودند و گوسفندان هم پراكنده شده بودند. بایرام فهمید كه باید با تمام سرعت بدنبال دزدان حركت كند. همین كار را هم كرد. چند دقیقه بعد به دزدان رسید كه روی ماشینشان چند گوسفند مردقلی بود كه سروصدای آنها به گوش می‌رسید. گویا آنها هم می‌دانستند كه عاقبت خوشی ندارند. بایرام نمی‌دانست كه تك و تنها چكار كند. مردقلی كه دو كلاس سواد داشت خودكار گرفت و شماره ماشینش را با دستهای لرزانش نوشت.
از آن طرف، گوسفندان مردقلی به روستا بر‌گشتند اما این دفعه بدون او. وقتی بی‌بی‌گل گوسفندان را دید، ‌ترسی عظیم در وجودش پیدا می‌شود. با صدای لرزان رو به شوهرش گفت : مردقلی نیامده ! زود به دنبالش برو.
پدر مردقلی بسوی چراگاه ‌رفت اما آنجا مردقلی نبود. هوا هم در حال تاریك شدن بود و نم نم باران به آرامی می‌بارید. پدر مردقلی دست خالی به خانه بر‌گشت. بی‌بی‌گل دیگر تحمل نكرد و داد و فریاد راه انداخت . گریه كرد. صدای او در همه جای روستا پیچید . همه جمع شدند و اضطرابی عمیق در چهره مردم مشاهده می‌شد. همه در مورد مرد قلی صحبت می‌كردند. یكی ‌گفت: مردقلی را با چند گوسفندش دزدیده‌اند.
دیگری ‌گفت: حتماً دست و پای مردقلی را بسته‌اند و به آب انداخته‌اند و گوسفندهایش را دزدیده‌اند. اما هنوز حقیقت امر برای كسی روشن نبود.
نیمه‌شب شد . دیگر بجای نم نم باران ، برف می‌بارید. زن دیوانه روستا دست به سوی پروردگار بلند می‌كند و دعا می‌كند. دل هوای روستا گرفته بود كسانی كه ماشین داشتند آوردند و مردم سوار ماشین شدند تا دزدان احتمالی را پیدا كنند. آه غم انگیز پسربچه‌ای كه از ته دلش برمی‌خیزد در تاریكی شب به سفیدی برف دیده می‌شد. بیچاره بی‌بی‌گل از حال رفته بود. دسته‌ای از مردم در تاریكی شب به چراگاه رفتند تا شاید مردقلی را آنجا پیدا كنند.
بایرام با مرد قلی در تعقیب دزدان بودند اما هنوز كاری نتوانستند بكنند و دیگر نزدیك شهر رسیده بودند. بایرام نمی‌دانست چه كند هزار فكر می‌كرد كه یكدفعه یك ماشینی از جلویش پیدا شد بایرام سریع ماشین را كناری كشید اما فایده‌ای نداشت و تصادف كردند. یك لحظه همه جا را سكوت فرا گرفت گویا همه مرده بودند. صدای از ماشین بایرام آمد مردقلی بود كه در گوشه‌ای از ماشین افتاده بود سزش كه خونی بود و بایرام هم دستش آسیب دیده بود. اما متأسفانه دزدان فرار كرده بودند.
از طرف دیگر در روستا اضطراب كمی بالا رفت آخر كسی از قضیه خبر نداشت. و همهمه مردم دیگر به فریادهای مكرر تبدیل شد. هر كسی چیزی می‌گفت. نظری می‌داد. موذن پیر روستایمان با عصای قدیمیش با كت دراز و عمامه‌ای بلند باریش سفید لنگ لنگان هم از مردم سوال می‌كرد و از حیرت چشمهایش در تاریكی برق می‌زد شاید در ذهن موزن ما هم این باشد كه مبادا مردقلی را كشته و به آب انداخته باشند و باز صدا و ناله‌های بی‌بی‌گل دل روستا را ناراحت می‌كرد.
راستی این دزدان بی‌انصاف كه حسی از انسانیت در وجودشان نیست چگونه به خود اجازه می‌دهند كه گوسفندان كسانی را بدزدند كه با آنها گذاری زندگی می‌‌كنند.
پدربزرگ مردقلی هم با كمری قوس زده‌اش كه كت بلند و عمامه سفید داشت دستهایش در جیبهای بزرگش بود و فقط گوش می‌كرد. گویا نمی‌توانست سخنی بگوید، بغض گلویش را گرفته بود آخر او هم شبها برای مردقلی قصه زندگیش را می‌گفت حالا اگر مردقلی نباشد چه كسی قصه زندگیش را گوش كند.
زمان می‌گذشت و می‌گذشت اما هنوز جاده بلند روستا بی‌صدا در انتظار خبری را می‌كشید كه روستا را خوشحال كند. واقعاً انتظار چقدر برایشان سخت بود و همه در غار تنهایی خویش فرو رفته بودند. ماشینهای كه بدنبال مردقلی می‌گشتند بایرام و مردقلی را پیدا كردند و همه آنها خوشحال بودند از این كه مرد قلی سالم هست بسوی روستا حركت كردند. اما هنوز خبر به روستا نرسیده بود و همه منتظر بودند از دور صدای می‌آید. ماشین آبی رنگ چراغ زنان بسوی روستا می‌آید. گویا خبر خوشی را می‌خواهد بدهد. داخل ماشین مردقلی دیده می‌شود دیگر همه خوشحال بودند.
مردقلی با لباس خیس و چهره‌ای پژمرده و اضطراب گویا وجودش یخ زده است. ساكت و ساكت بود. همه یكدیگر را هل می‌دادند تا مردقلی را ببینند. گونهای مردقلی سرخ شده بود. موهایش ژولیده پیش بی‌بی‌گل می‌رود. بی‌بی‌گل با چشمهای گریان فقط می‌گوید پسرم آمد، پسرم خوب است معلوم نیست گه چقدر بی‌بی‌گل خوشحال بود شاید جهنم دردناك برایش به بهشت پر از گل تبدیل شده بود. دیگر شادی بود گریه‌ها و ناراحتیها دیگر جایش را به شادی و سرور داده بود. و زن دیوانه روستا هم از این موضوع بسیار خوشحال می‌شود. راستی واقعاً او دیوانه است.
چند روز بعد دزدان پیدا می‌شوند. مردقلی باز مثل همیشه هر روز صبح كوله پشتیش را بر‌می‌دارد و به سوی چراگاه می‌رود انگار كه هیچ رخ نداده است و یك لحظه می‌توان صفا صداقت اتحاد بین مردم روستا را احساس كرد.

نوشته‌ : عبدالرحمان مرادی
از: گوكجه (كلاله)

 این مقاله را با فرمت PDF نشان بده چاپ مقاله فرستادن مقاله


بی بی جان

می 27, 2009

turkmen ترکمن turkman

بی بی جان

بی بی جان بی طاقت شده بود و آرام و قرار نداشت. انگار دیوارهای خانه به طرفش حرکت می کردند. احساس می کرد دیگر نمی تواند در خانه بماند. چارقدش را روی سرش انداخت و به مادر شوهرش گفت: مارال دایزا مواظب بچه باش من میرم بیرون. مارال دایزا احساس کرد بی بی جان از چیزی ناراحت است؛ برای همین گفت: بی بی جان خیالت راحت باشه برو به کارت برس ؛ اما خیال خودش برای بی بی جان ناراحت بود.
بهمن ماه بود و هوا بدجور سردشده بود. بی بی جان راه می رفت و هی فکر می کرد: چرا زندگی اون به اینجا کشیده بود؟ به گذشته فکر کرد.
اون عاشق محمد نشده بود. مادر محمد، بی بی جان را دیده و پسندیده بود و به خواستگاری آمده بود و خانواده بی بی جان هم قبول کرده بودند چون می گفتند محمد پسر خوبیه کار درست حسابی داره و اهل قمار و …. نیست . (آغزی بورنی آراسسا)
درست ده سال پیش اونا ازدواج کردند؛ بعد از ازدواج، اونا مثل دو تا مرغ عشق شده بودند و همای سعادت بالای سراونها پرواز می کرد. دخترای جوون با حسرت به اونا نگاه می کردند. اوایل ازدواج، درآمد محمد زیاد نبود برای همین بی بی جان خیاطی و سوزن دوزی می کرد تا کمک خرج خانه باشه.
بی بی جان راه می رفت و فکر می کرد. فکر می کرد به زمانی که پسرش امین متولد شد و اون موقع محمد خودش رو خوشبخت ترین آدم روی زمین احساس می کرد. چند سال بعد هم ترفیع مقام محمد و زیاد شدن حقوق اون خوشبختی اونها را دو برابر کرد.
بی بی جان و مادر شوهرش، مارال دایزا، مثل دو تا دوست بودند. محمد ترفیع مقام گرفته بود و مدیر قسمت مالی شرکت شده بود و پسر مثل گل شون، امین هم سالم و سلامت بزرگ می شد. مارال دایزا کمی نگران بود و مدام زیر لب زمزمه می کرد که این همه خوشبختی نگرانم می کنه ! شاید هم پسرش را خوب می شناخت.
روزی بی بی جان مشغول سوزن دوزی بود که متوجه شد مارال دایزا دوباره زیر لب با خودش حرف میزنه. رفت پیشش و علت ناراحتی و نگرانیش را سئوال کرد: مارال دایزا چرا اینقدر نگرانی؟ اگه چیزی هست به من هم بگو، بلکه بتونم کمکت کنم. مارال دایزا گفت: می ترسم دخترم! می ترسم محمد نتونه این مسئولیت سنگین رو به دوش بکشه. امور مالی شرکتی به اون بزرگی افتاده گردن محمد. می ترسم دخترم می ترسم!
بی بی جان اون موقع به مارال دایزا دلداری داده بود و گفته بود که محمد حتما لیاقتش را داشته. بی بی جان به مارال دایزا گفته بود: خودتو ناراحت نکن خوشبختی حق ما هم هست. محمد لیاقتش رو داره و حتما از عهده کارهاش بر میاد .
بی بی جان حالا می فهمید که مارال دایزا پسرش را خوب می شناخت و برای همین ناراحت و نگران بود. چند وقتی بود که رفتار محمد عوض شده و کم حوصله و بد اخلاق شده بود و به بهانه کار زیاد، کمتر به خانه می آمد؛ اما بی بی جان فکر می کرد این ها به خاطر کار و مسئولیت زیاده و زیاد به دل نمی گرفت.
بی بی جان نفس عمیقی کشید و تازه فهمید هوا چقدر سوز داره. بارا ن نم نم شروع به باریدن کرده بود. اما اون هنوز قصد رفتن به خونه رو نداشت. باید تصمیم می گرفت. اون اتفاق بله، اون اتفاق، بی بی جان رو داغون کرده بود. از صبح تا حالا داشت پرپر میزد.
صبح به قصد خرید بیرون رفته بود. شرکتی که محمد در آن کار می کرد، نزدیک مرکز خریدی بود که بی بی جان از اونجا خرید می کرد.
بی بی جان به خودش گفت: حالا که تا اینجا آمدم، یک سری هم به محمد بزنم؛ اون حتما با دیدنم خوشحال می شه. با این فکر وارد شرکت شد و به طرف اتاق محمد حرکت کرد. بی بی جان که لازم نمی دید، بدون در زدن وارد اتاق محمد شد. اما محمد با منشی شرکت … وای! محمد برگشت ببینه کیه که در رو باز کرده همون موقع بی بی جان بی اختیار خودش رو کنار کشید و مخفی شد. شاید هم ترسیده بود. محمد آمد و در را بست.
بی بی جان شوکه شده بود و قدرت حرکت نداشت. به زحمت خودش رو جمع و جور کرد. وسایلش را برداشت و از شرکت بیرون آمد. پاهاش قدرت حرکت نداشت. نفهمید چطور به خونه رسید. مارال دایزا نگران، به بی بی جان رنگ پریده نگاه کرد و گفت: چه اتفاقی افتاده ؟ چرا رنگ و روت پریده ؟ مارال دایزا وسایل را گرفت و کناری گذاشت و دست بی بی جان را گرفت؛ اما بی بی جان گفت: چیزی نیست مارال دایزا فقط کمی خسته شدم؛ استراحت کنم خوب می شه.
دراز کشید؛ اما طاقت نیاور. جلوی مارال دایزا و امین کوچولو نمی شد درست فکر کرد. طاقتش تموم شده بود. انگار دیوارهای خانه به طرف او حرکت می کردند. انگار هوایی برای نفس کشیدن نبود.
بی بی جان قطره های باران را روی صورتش حس کرد. باران به تندی شروع به باریدن کرد. هوای ابری دل بی بی جان هم به همراه باران شروع به باریدن کرد.
بی بی جان گریه کنان فکر کرد: مارال دایزا پسرش رو خیلی دوست داره و من نمی تونم دل پیر زن بیچاره رو بشکنم. نمی تونم امین را از پدرش محروم کنم. اون عاشق پدرشه. تو این موقعیت نمی تونم تنها به خودم فکر کنم. این زندگی منه و من هم به اندازه خودم برای این زندگی زحمت کشیدم. نمی گذارم کس دیگه راحت بیاد و صاحبش بشه. خدایا به من قدرتی بده تا زندگیم رو حفظ کنم!
بی بی جان سر تا پاش خیس شده بود. دیگه به خانه رسیده بود. اشک هاش را پاک کرد و چند نفس عمیق کشید و وارد خانه شد. می دونست مارال دایزا نگران منتظرشه؛ برای همین از دم در داد زد: مارال دایزا من اومدم حالم خوبه. خیس شدم میرم دوش بگیرم و لباس هامو عوض کنم. زیر دوش بی بی جان همه چیز رو شست. انگار با آب داغ روحش رو هم می شست.
درسته اون دیگه بی بی جان سابق نبود. یه چیزایی توی درونش عوض شده بود. اون عزمش رو جزم کرد که به این راحتی ها از زندگی- که براش این همه زحمت کشیده بود- دست نکشه. این زندگی مال اون هم بود. باید حفظش می کرد.
بی بی جان بعد از حمام رفت پیش پسرش و پیشانی پسرش را بوسید و بعد نشست پیش مارال دایزا. مارال دایزا متوجه بود که اتفاقاتی افتاده؛ اما سکوت کرد. رفت برای بی بی جان چایی داغ آورد و گفت: بخور دخترم گرم میشی. بی بی جان چایی را خورد و سرش را روی پاهای مارال دایزا گذاشت. مارال دایزا دستی به موهای بی بی جان کشید: دختر گلم! عروس خوبم! همه چیز درست میشه. موهای بی بی جان را نوازش کرد. بی بی جان چشم هاش را بست تا مارال دایزا متوجه نمدار شدن چشمان عسلی بی بی جان نشه.

نویسنده: اجو

از سایت بایراق

بستنی

می 27, 2009

turkmen ترکمن turkman

بستنی

غیز جاغاز الینداکی پولی قسیملاب چورگ چی دا آنگالیب دوردی. هوا بولسا قاتی قیزغین دی. غیز جاغاز در ایچینده اطرافا باقیب نوبتینا قاراب اوز ایچیندن چورگ آلمانی ایزیما قایتسام دییب دوشوندی. ینه انه سی اونگا چورگ آلمانی ایزینگا گلمه دییب دی. بیر دن اونگونداکی دوران اوغلانا گوزی دوشدی. اول اوغلان الیندا بستنی باردی و حزل ادیب یالاب دوردی.
غیز جاغاز اوز ایچیندن: آخ منینگ ده پولیم بولسا گیدیب بستنی آلسام دییب قاتی هواس اتدی.
بیر دن اوز ایچیندن چورگینگ پولی بیلن بستنی آلسام سونگ اجمی پولیمی یتیردیم دییب آلداسام! دییب دوشوندی. چورگ چی شلوغ! حاضر نوبتیم دا یته نوق.
بو هواسغیز جاغاغیزینگ ایچینده اولالدی و شیله لیک بیلن الینداکی پولی قیسیملاب چورگ چی دن چیقیب بستنی ساتیان دکانینگ آغزینا باردی.
بیر آدم چیقجاق بولیب دکانینگ قاپیسینی آچدی. دکانینگ ایچیندن بوز یانجاق یل یوزونه ووردی.
الینداکی پولا باقیب آلایین می؟ یا آلمایین می؟ دییب دورقا بیری ایزیندان: نادیب دورسینگ گیر دا گیرجک بولسانگ! دیدی دا اونی دکانینگ ایچینا ایتن یالی بولدی!
غیز جاغاز: دایی مانگا بیر بستنی گرگ! دییب پولینی دکانچا اوزاتدی! بارماق لاری زور دان آچیلدی.
دکان چی: بو پولا بستنی دوشمه یار غیزیم! دیدی.
غیز: او نامه اوچین دوشمه یار؟ ایسه چورگ دوشیارا ؟ دیدی.
دکانچی: غیزیم بستنی چورگ دن باهاراق دا! هانی گید کانراک پول گتیر قاپینگ آغزیندا دورما.
غیزینگ قاراجا ساچی گوزینا گیریب دی کله سینی سیلکیب گویبردی. یومریغینی قاتیجا دوویب: ای بولیا اوندا دییب دکان دن چیقدی.
چورگچی داکی آداملار آزالیب دی ایچیندن چورگ قوتاران بولاماسین دییب غایغی اتدی.
یورتیب چورگچی نینگ آغزینا باردی چورگ قوتارماندیر.
الینی اوزاتدی: هانی مانگا دا ایکی چورگ بر! غیز چورگینی آلیب اویلرینه قارشی یورتیب اوغرادی. چورگ غیزغین دی ینه دا بولسا چورگی قورساغینا باسیب گیدی بردی.
وای ی چورگ پولی بیلن بستنی آلجاق بولدیم! ینه شکر، بستنی دوشمه دی اجم بیلسه مندن قاتی گورر دی! دییب دوشوندی و ایچیندن بستنی دوشمه دیگینه بگندی. قاتیراق یورتیب قاپی دان گیریب: اجه! من چورگ گتیردیم دییب سسلندی.

نویسنده : فریبا

از سایت بایراق